الشيخ محمد رضا المظفر ( مترجم وشارح : على محمدى )
227
أصول الفقه ( شرح اصول فقه ) ( فارسى )
وجوب اكرام زيد يا انسان ، همان عالميت او است و وقتى علت شد ، حكم داير مدار علت است وجودا و عدما . هرجا كه علت ( يعنى آن مبدأ اشتقاق و وصف ) بود ، حكم هم هست و هرجا كه نبود ، حكم هم نيست چون منوط به او است . جواب : ما هم قبول داريم كه از تعليق حكم بر وصف ، بوى عليت مىآيد و اشعار به آن هست اما مجرد الاشعار كافى نيست . بايد به درجهء ظهور عرفى برسد . توضيح اينكه : اشعار عبارت است از اينكه بوى دلالت از او مىآيد ؛ يك اشارهء دورادور دارد . به عبارت جامعتر ، اشعار ، آن دلالتى است كه عرفا متبع نيست و ظهور عرفى ندارد . يعنى طورى نيست كه مخاطب بتواند به متكلم نسبت دهد كه تو همين را اراده كردى بلكه متكلم مىتواند بگويد : خير ، مراد من اين تنها نبوده بلكه اين فرد را از باب اولويت گفتم نه اينكه حكم منحصر به همين باشد . پس اشعار هست ولى فايده ندارد . 4 . دليل چهارم : استدلال نمودهاند به يك سلسله جملههاى وصفىاى كه به دلايل خاص ثابت شده كه دال بر مفهوم هستند . مثل : لى الواجد يحل عقوبته ؛ كه مفهومش اين است كه لى غير الواجد لا يحل عقوبته . و مثل مطل الغنى ظلم ؛ كه مفهومش اين است كه مطل الفقير ليس بظلم . جواب : ما از اول اعلان كردهايم كه بحثمان ، در دلالت جملهء وصفى است بر انتفاى حكم عند انتفاء الوصف ، لو خلّي و طبعه ؛ يعنى مجردا عن كل قرينة خاصة ؛ و الا ما هم قبول داريم كه در بعضى جاها ، به كمك قرائن خاص ، وصف دلالت بر مفهوم دارد و موارد مذكور ، از آن موارد است كه قرينهء خاص دارد و قرينهاش عبارت است از مناسبت حكم و موضوع . حكم : ظلم است . موضوع : مطل است . و مناسبت : ظلم بودن با مماطله ، خود قرينه است كه مطل شخص غنى ظلم است اما مطل فقير ظلم نيست . چون او ندارد كه بدهد . پس ظلم نكرده ، ستمى نكرده به كسى . حاصل اينكه : جملهء وصفى ، لو خلّي و طبعه ، مفيد مفهوم نيست چون قيد ، قيد موضوع است نه حكم .